تبليغاتX
..: یاس نو :..

استاد عشق

 نه آن شیرم که با دشمن برآیم                                مرا این بس که من با من برآیم

 چو خاک پای عشقم تو تویقین دان                          کزین گل چون گل و سوسن برآیم

 سیه پوشم چو شب من از غم عشق                      وزین شب چون مه روشن برآیم

 ازین آتش چو دودم من سراسر                                که تا چون دود از این روزن برآیم

 منم طفلی که عشقم اوستاد است                         بنگذارد که من کودن برآیم

 شوم چون عشق دایم حی و قیوم                           چون من از خواب و از خوردن برآیم

 هلا تن زن چو بوبکر ربابی                                       که تا من جان شوم وز تن برآیم

شمس تبریزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط طاهره | 

حسرت عشق

عشق آتشی است که همه چیز را مس سوزاند وتنها یک چیز را باقی میگذارد.  "دکتر الهی قمشه ای" 

راستی همین طوریه. به خاطش می مونی و تا آخرش هم می سوزی اما تنها چیزی که می مونه اون خاکستر و  حسرت عشقه! آدمی که یه روزی اون رو تنها پشت وپناه خودت می دونستی ، اونی که باهاش قصر آرزوهات رو ساخته بودی ،بهش اعتماد کرده بودی و توی چهار دیواری دلت راهش داده بودی  خیلی راحت و سریع همه چیز رو فراموش مکنه و تو رو توی اوج تنهاییات تنهاتر از همیشه ولت می کنه

و می ره ! اونقدر بهش فکر می کردی که حتی حالا هم که دیگه نیست بازم اون یه بخشی از ذهن شلوغت شده ! خودتم می دونی که دیگه دوسش نداری ، دیگه عاشقش نیستی اما حاضر نیستی تلافی هم بکنی ؟! آخه آدم عاشق هیچ وقت معامله گر و حسابگر خوبی نمی شه . اصلا وقتی هم برای تلافی

 نداری.  با خودت میگی اگر برگرده نه من نه اون اما همش تردید میکنی . خوب که نگاه میکنی میبینی ، حالا فقط تو موندی و چشم انتظاری و قصر قشنگ آرزوهات ، تو و اسب خیالی و یه دنیا غصه . توی دریای دل تو فقط یه بغض بزرگ هست که هر لحظه بخشی از اون رو یواشکی توی گریه های شبانت یا

 با خنده های بلند مصنوعی که از صدای هر گریه ای بلند تره ، نشون میدی. اما دریغ که کسی بفهمه . این همون باقی مانده ی آتش عشق پنهان ماست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 14:12  توسط طاهره | 

هزار بار مینویسی ولی بعد پاک میکنی . چون نمیدونی اینایی رو که مینویسی واقعا همه ی حرفای دلته یا نه ؟ اینی که مینویسی واقعا همون چیزیه که میخوای بنویسی یا داری سانسور میکنی؟ وبعد ناامید میشی . وقتی سر یه دو راهی گیر کردی و نمیدونی تو کجای این دو راهی هستی مثل من میشی و قاط میزنی.

میخوای یه کلبه جدید برای خودت بسازی ولی نمیدونی از کجا شروع کنی ! اصلا کسی هست که بهت کمک کنه یا نه ؟ اصلا لازم هست از کسی کمک بگیری یا نه ؟ آخه کسی هست که بخواد بهت کمک کنه ! دل به هیچ کاری نمیدی . آخه تو به خودتم شک داری . نمیدونی اصلا لازم هست اینکارو بکنی یا نه. بعدش همه این سوالا برات  مثل  یه علامت سوال میشه به بزرگی تنهاییات. همون درد غریبی که از گذشته باهات آشنا بوده ولی هنوز باهاش بیگانه ای. دلت برای خودت تنگ میشه . بین خودت و خودت یه دیوار سفت و سخت قرار میگیره . دیواری که اگر اراده نکنی همیشه باهات میمونه و هیچ وقت این حصار شکسته نمیشه. از دوری خودت کم کم ممکن دیونه بشی و اصلا دلت برای خودتم تنگ بشه ولی چون یه زخم قدیمیه بهش عادت میکنی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:23  توسط طاهره | 

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم
خندیدی
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم
تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
وبه ناباوری و غصه من خندیدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که در این عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست
و بدانی که....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:25  توسط طاهره | 

قشنگ و رومانتیک شروع میشه مثل  داستانای خیالی . فکر میکنی این همون مجنون رویاهای تو هست که حالا بنا به تقدیرت سر راهت سبز شده . میخوای زرنگی کنی از فرصت نهایت استفاده رو  ببری . اولش فکر میکنی باید بذاری اون بیشتر بهت توجه کنه و تو کمی بعد تر به لبخندش جواب بدی . آره حالا دیگه وقتش رسیده که تو هم شروع کنی . تا یه مدت کوتاه این رابطه چشمی تو و اون شدت میگیره . هر روز با انرژی مثبت به قرارگاه بیقراری میری و امیدواری که بالاخره بیاد و عشقشو برات به زبون بیاره  اما انگار خبری نیست . با خودت  میگی روش نمیشه ، بچه مثبته دیگه ! امروز به امید فردا و فردا به امید روزی دیگر . کم کم شک میکنی . زیر دین ناز چشماش میری ، باورت نمیشه که اون بهت دروغ گفته باشه . همه میگن بی وفاست اما تو باور نمیکنی . خودتو سرزنش میکنی ، فکر میکنی تو مقصری نه اون ، اما بازم امیدوار میمونی ! باورت نمیشه سرکارت گذاشته باشه. حرفای دیگران برات مثل پنبه میشه از این گوش در میاد میره تو گوش دیگه. باخودت صد بار وعده میدی که این دفعه اگر نشد فراموشش میکنم اما این وعده هم مثل بقیه وعده هات شده. آره اون مجنون قصه های تو تا میفهمه که تو هم دوستش داری و خیالش راحت میشه تنهات میذاره و برای همیشه میره اما اون جسمش هست که میره چون خیالش تا ابد تو ذهن و امید به برگشتنش برای همیشه توی دلت میمونه .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:8  توسط طاهره | 

"با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق." چقدر این جمله رو قبول داری ؟ من به غلط بودن جمله ش اعتقاد دارم.  عشق به معنای واقعی خودش هیچ وقت فراموش نمیشه حتی با زمان . اگرم بخوای فراموش کنی بازم امکان نداره کاملا موفق بشی. اونی که  با زمان فراموش میشه هوس نه عشق! تمام مسیرای دنیا به اون ختم میشه، سعی میکنی خودتو فراموش کنی . یه جورایی اونی میشی که اون می خواد . پا روی دلت میذاری و همه خواسته های خودتو فراموش میکنی . راه که میری با اون حرف میزنی ، با اون می خندی و با اون گریه میکنی ، دیگه من و تو براتون معنا نداره! ما میشین. روحتون انقدر با هم تلاقی پیدا کرده که اون نقطه تلاقی رو نمیشه پاکش کرد. آره با این همه نزدیکی این همه یکی شدن چه طوری میخوای با زمان عشقتو یا شایدم بهتر بگم خودتو فراموش کنی!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 20:38  توسط طاهره | 

میگن دنیا خیلی کوچیکه ، آدما زود به هم میرسن . اما من اینو قبول ندارم . دنیا بزرگه به بزرگی دل آدما ، به بزرگی دروغ آدمای هوس باز. آره  دنیا خیلی بزرگه  به خاطر همین آدما زود همدیگه رو فراموش میکنن. زود با هم خداحافظی میکنن و خیلی زود همدیگه رو به دست تقدیر می سپارن . اونی که خیلی کوچیکه قلب آدماست. اونقدی که زود عرصه رو برای دیگران تنگ می کنن و زود خودشون رو خالی می کنن.. چی باعث میشه آدما زود همدیگه رو بزارن کنار ، همون آدمایی که هوسشون رو توی کادوی عشقای پر آب و رنگ می پیچن و به تو هدیه می کنن. تو هم از روی صداقت می پذیری و ......... حتی یه لحظه تردید نمی کنی! فقط کافیه که بفهمن بهشون چراغ سبز نشون دادی فقط همین ... اونقدر راحت تو احساسات تو رو به بازی میگیرن که خودت هم باورت نمیشه ! آره دنیا بزرگه چون اگر کوچیک بود ما راحت همدیگه رو از دست نمی دادیم . راحت از خودمون و عشقمون نمی گذشتیم . دنیا اونقدر کوچیکه که حتی از هم متنفر میشیم ، از آدمایی که یه روز با چشمای پر از عشمون بهشون جهت دادیم و توجهشون رو به خودمون جلب کردیم . اینجاست که  به جمله ی دکتر شریعتی میرسم که میگه :

مرا کسی نساخت، خدا ساخت ، نه آنچنان که کسی خواست ، که من کسی نداشتم،  کسم خدا بود کس بی کسان .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:41  توسط طاهره | 

تا داغی و توی اوج غم وغصه جلوی گریه هاتو نمی تونی بگیری. تصمیم هایی میگیری که شاید توی حالت عادی برات سخت هستن. حرفایی می زنی که انگار خیلی بزرگ شدی.  اما تا یه کم سر حال میای تا همه چزو از یاد ببری دلت برای گریه های شبانت، برای دل تنگی هات ، برای بی کسی هات وتنهایی ات و برای همه ی گذشته ی سختت تنگ میشه. اما تا به خودت میای می بینی چه فرصتایی رو هم از دست دادی. اون وقت شک میکنی، به خودت، به تصمیم هایی که گرفتی و به انتخابایی که کردی. به دوست و دشمنت. دیگه کم پیش میاد که دل تنگ بشی کم پیش میاد که حرص بخوری ، اصلا کم کم قاطی می کنی یا شایدم امروزی بشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:1  توسط طاهره | 

راست میگن توی این دوز و زمونه همه ی آدما اول به فکر خودشونن. همه یه جورایی می خوان بگن یه روحیات خاصی دارن که با هر کسی مچ نمی شن. یعنی از اولش گفته باشن که تو ازشون توقع خاصی نداشته باشی تا اگر روزی روزگاری تو بهشون محتاج شدی و اونا نتونستن به هر دلیلی کمکت کنن ناراحت نشی. آدما تنوع طلب شدن و به تو یه نفر اکتفا نمی کنن. بهت میگن ما یا شروع نمی کنیم یا اگرم شروع کنیم تا آخرش هستیم . یه جورایی خط ونشون میکشن که ببین اگر بچه ی خوبی باشی باهات می مونیم، اگر نمودم بدون تو بدی کردی.اما واقعا دلیل زود رفتن ما آدما همینه .من فکر میکنم، آره رسم زمونه همینه. تو چشم میذاری من قایم میشم اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی . باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست . بعد از یه مدت توی این زمونه ی فردگرا دلمون برای خودمون تنگ میشه . برای صادق بودن و مهربون بودنمون. اما چون عادت کردیم نمیتونیم یا شایدم نمی خوایم که برگردیم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:26  توسط طاهره | 
امروز مثل دیروز و مثل همیشه توی جمع تنهام. نمی دونم چرا این تنهایی هام هیچ وقت پر نمیشه. چرا یه نفر پیدا نمیشه که حتی بخواد تسکینم بده. شایدم توقع زیادی دارم. هر چی بیشتر تنها میشم بیشتر به پله ی اول بر می گردم . جلوتر که می رم از نوشتن بیشتر خسته میشم . چون خیلی از حرفام رو نمی تونم بنویسم. تازه مخاطب اصلی چی؟همیشه فکر می کردم اونی که تو جاده ی آرزو خسته نمیشه منم. اونی که تا آخرش می مونه و با ندای عشق شوق زندگی توش بیدار میشه . اما حالا چی ؟ همیشه می خواستم از تمام دخترا خودم رو جداکنم چون می خواستم از یه عشق زمینی به عشق الهی برسم و تا حدی هم موفق شدم اما فکر نمی کردم رقیب داشته باشم. عشق چه الهی و چه زمینی یه نعمت از طرف خداست اما ما آدما قدر اون رو نمی فهمیم یا گاهی عشق رو با حوس یا شایدم مسخره بازی اشتباه می گیریم. حالا هر چی بیشتر نگاه می کنم میبنم که آره آدما قاطی میکنن شایدم چون بلد نیستند خراب میکنن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:6  توسط طاهره |